جمعه 31 اردیبهشت 1389
شب نامه  
می‌گن یه سرباز یه عمر حقوق می‌گیره تا بالاخره یه روز به کار بیاد. من که همیشه شرمنده جیبم شدم بابت یه عمر حقوق! اما ... سال 88 واسه منِ کهنه سرباز همون یه روز بود.

حالا اما هر روز یه تریلی هیجده چرخ سوال توی میل‌باکسم، قد و نیم‌قد، ریز و درشت، بالا و پایین می‌رن که خلاصش اینه « فلانی چرا هیچ جا نمی‌نویسی؟» راستش به شکلی نانوشته گویا من جز مسواک زدن آخر شب برای هر کاری ممنوع‌الفلان شده‌ام!

بیشتر بخوام توضیح بدم شکل درد دل می‌شه که کار شبه مرداست. خوش ندارم. این سایت مونده که نگهش داشتم برای روزهای مبادا. هرچند این روزها «هر روز، روز مباداست»

امروز باز خرداد رسیده و من فکر کردم باز باید بنویسم.

«احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین.

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه این شوره‌زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین»


 
 
 
نام:
ایمیل:
وب سایت:
پیغام:
از این پنجره ها سرک کشیده اند:        

کل بازدید ها: 799056
کل بازدید کننده ها: 120820
بازدید امروز: 701
بازدید کننده های امروز: 90
بازدید دیروز: 875
بازدید این صفحه: 3316