سه شنبه 11 اسفند 1388
کاشی آخر.روزنامه بهار(هفته اول)  
پنجشنبه 6 اسفند 88
خوشبختی
یه روز یکی به یه عده‌ای گفت اگه پولتون دست من باشه من شما رو به اوج می‌رسونم، به قله‌ها می‌برم، با من در فراز، همیشه در اوج... پولشون رو گرفت یه زیرزمین به عنوان خونه براشون اجاره کرد!
*
چهارشنبه 5 اسفند 88
دنیا
یکی می‌گفت همه باید من فکر کنن، همه باید مثل من عمل کنن، همه باید قبل من زندگی کنن، همه باید... بعد گفت می‌دونین اونوقت دنیا چی می‌شه؟ گفتن: آره، باغ وحش.
*
سه‌شنبه 4 اسفند 88
طبق آمار یکی داشت می‌گفت من عدد نمی‌شناسم. رقم بلد نیستم. آمار برام کشکه و آخر با نمودار در حد شیر یا خط برخورد می‌کنم...
بهش گفتن ببخشید نشناختیمتون که از مدیران مهم اقتصادی هستید.
*
دوشنبه 3 اسفند 88
خدمتگراز
یکی شب تا صبح نمی‌خوابید و مشغول تلاش و کوشش بود. همه سعی خودش را می‌کرد که پول پیش ثروتمندان و طبقه فرادست انبار نشه و به این شکل در کاهش ثروت دیگران، قدم‌های بزرگ برمی‌داشت. هیچ شبی خواب به چشمش نمی‌اومد... ازش پرسیدن ای عزیز شما چه کاره‌ای؟ گفت: دزد!
*
یکشنبه 2 اسفند 88
بیهوده
یه روز یه استاد ادبیات داشت توضیح می‌داد « محیط به کفچه پیمودن» یعن چه و می‌گفت کنایه از کار بیهوده و عبث و بی‌حاصل دارد و ... بهش گفتن خودتو خسته نکن یه دفعه بگو منظورت «خوشه بندیه» دیگه.
*
شنبه 1 اسفند 88
گوش می‌کنیم
یک رئیسی توی دفتر کارش، بالای سرش نوشته بود: «مهم‌ترین چیز در اداره امور، نظرات شماست. به تمام حرف‌ها، عقاید پیشنهادات و انتقادات شما گوش خواهم کرد» او رئیس انجمن ناشنوایان بود.


 
 
 
نام:
ایمیل:
وب سایت:
پیغام:
از این پنجره ها سرک کشیده اند:        

کل بازدید ها: 799058
کل بازدید کننده ها: 120820
بازدید امروز: 703
بازدید کننده های امروز: 90
بازدید دیروز: 875
بازدید این صفحه: 2814