دوشنبه 19 بهمن 1388
ثبت در تاريخ  روزنامه اعتماد - مهمان های ناخوانده
خاله پيرزن در شب سرد زمستاني زل زده بود به پنجره و باران را نگاه مي کرد و منتظر ماند صداي در را بشنود که شنيد، کسي که پشت در بود خودش را غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور معرفي کرد. خاله پيرزن در را باز کرد و گفت؛ بيا تو غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور. او آمد تو و گفت؛ «اوين زندان محسوب نمي شود و پاسارگاد هم نداريم.» خاله پيرزن جواب داد؛ غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور بگو ببينم اگر اوين زندان نيست پس الف) پارک شهر است؟ ب) شهربازي است؟ ج) استخر، سونا و جکوزي است؟ د) آها يعني پيش کهريزک هتل محسوب مي شود؟ بعدش هم غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور، اگر پاسارگاد نداريد پس نمايندگان مجلس مي خواستند از کدام پاسارگاد بازديد کنند؟ الف) مقبره کوروش؟ ب) مجتمع مسکوني پاسارگاد؟ ج) اسم يک پاساژ است که در آن لباس زير مي فروشند؟ د) تو هم به طنز علاقه مندي؟، در عين حال غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور همين طور که داري مي روي، يک گوشه يي بنشيني برايم... که غلامحسين اسماعيلي رئيس سازمان زندان هاي کشور گفت؛ خاله پيرزن چرا اينقدر هي تندتند اسم و سمت من را تکرار مي کني؟ خاله پيرزن جواب داد؛ براي ثبت در تاريخ،

بعد دوباره صداي در بلند شد. خاله پيرزن که در را باز کرد ديد مهدي کلهر پشت در است. او در حالي که اطراف را مي پاييد سريع آمد تو. خاله پيرزن گفت؛ «گيسو کمند، ابرو بلند، مو فرفري، با اين عجله سر مي بري؟،» کلهر گفت؛ نه ننه زنم رو يک مقدار ضرب و جرح کردم که کبودي هاي او رسماً از دستاوردهاي دولت محسوب مي شود اما به جاي تقدير و تشکر رفته شکايت کرده. مي خواهند من را بگيرند، خاله پيرزن گفت؛ آها به همه گفتي زدي، مي خواي ما هم بگيم زدي؟، به زنت ميگم خودشو ناراحت نکنه. آثار محبت و ملايمت تو و دوستانت تن خيلي ها را کبود کرده، اين يک مساله شخصي محسوب نميشه، حالا بگو ببينم وقت زدن از باتوم و گاز فلفل هم استفاده کردي؟ کلهر گفت؛ نه چون به آزادي در حد نزديک به مطلق اعتقاد دارم، فقط از چک و لگد استفاده کردم. بعد دوباره يکي در زد. خاله پيرزن پرسيد؛ کيه؟ جواب شنيد؛ من غلامحسين کرباسچي هستم و اعلام مي کنم کساني بايد ايران مهد اسطوره هاي تاريخ ساز را ترک کنند که به آن خيانت کردند. خاله پيرزن گفت؛ حتماً ننه، الان زنگ مي زنم بهشون ميگم فقط تو هم يک ارفاقي کن، امشب خيلي بارون مياد ديروقت هم هست، بذار فردا از ايران برن، حالا برو يه گوشه بشين خشک شي.

 
 
 
نام:
ایمیل:
وب سایت:
پیغام:
از این پنجره ها سرک کشیده اند:        

کل بازدید ها: 799078
کل بازدید کننده ها: 120821
بازدید امروز: 723
بازدید کننده های امروز: 91
بازدید دیروز: 875
بازدید این صفحه: 1495